به نام همدم
انتخاب کسی که بشه باهاش درد دل کرد هم شده دغدغه های روزانه ام ، کسی که درد دل نکشیده باشه نیست همه هستند در جفای یار نداشته ، کم اند دلداده های عاشقانه .
وقتی شجاعت به خرج میدی و سفره دلت رو باز میکنی بی شک طرف بعد از شنیدن شروع میکنه به آرامش دادن ، دریغ از اینکه ما هنوز زندگی رو دوست داریم ،امید هم داریم اما طوری متهمت میکنه و به نتیجه ای میرسونتت و آخر سر هم حکم قضاوتی که برات صادر میکنه منجر به محکومیت در دادگاه دنیا میشه .
دردم رو میدونه اما میفهمم داره یک طرفه قضاوت میکنه با علم به اینکه میدونه نمیتوانم یکی را انتخاب کنم اما باز ...
نیازی به آرامش ندارم ، مشکل رو برای خودم حلش کردم اما تا مدتی از فکرش میام بیرون دوباره عامل خارجی باعث میشه مشغولیات ذهنم رو به اون سمت کذایی میکشونه و تا چند ساعتی خلقیاتم رو تلخ میکنه و تا دوباه حرف نزنم همونجور میمونه .
نمیدونم ، شاید نمتوانم حرف بزنم یا شاید بلد نیستم حرف بزنم و یا در حرفهایم هدفم معلوم نیست و یا شیوه بیانم نازیبا باشه که اون پاسخ مطلوب رو نمیگیرم .
شاید اینقدر بد حرف میزنم که فکر میکنن باید همینجور قضاوت کرد .
شاید .
به نام واحد
طبق معمول وقتی پشت کامپیوتر میشینم و تو اینترنت هستم حواسم به هیچ جا و هیچ کس نیست و غرق میشم در دنیای مجازی .
چهار شنبه ای که گذشت تو همین حال و هوا بودم که متوجه شدم یکی از دوستان کنارم نشسته و داره حرف میزنه ، یه لحظه نگاهش کردم متوجه شدم رو به من کرده و داره با من حرف میزنه . کمی گوش دادم که چه میگه .
تقرایباً از وسط حرفایش متوجه شدم در مورد دین صحبت می کنه و داره استدلال های خودش رو در مورد دین ، خدا و پیغمبر بیان می کنه .
میگفت دین و مذهب زمانی به کار میره که انسان از لحاظ علمی نتواند علتی رو ثابت کنه و از راه ماءورا طبیعی نتونه مسئله ای رو حل کنه به دین رجوع میکنه و اونو برای خودش غیر قابل باور فرض می کنه و در تخیلات خودش می گنجونه که این مسائل در پاره ای از موارد فقط از این راهها قابل حل هستند و میگفت که برای رسیدن به علت موضوع فقط از دید علمی باید جلو رفت و تا زمانی که معلول ، معلوم نیست دلیل بر بی علمی ماست و نه چیز دیگه .
وقتی دیدم حرف هایش به گروه خونی من جور نمیاد برگشتم تو دنیای خودم و اون هم کمی ادامه داد و بعد از چند دقیقه دیدم بلند شد و رفت .
حالا که این حرف ها از خودش میگفت رو باور ندارم . بعید میدونم اهل کتاب خوندن هم باشه ولی میتونم حدس بزنم یکی اومده براش یه حرف هایی زده و اونم مثل طوطی ...
به نام حبیب
چند شب پیش دو تا از همکارا اومدن پیشم شب نشینی تا هم من از تنهایی در بیام و هم اونا . نشستیم تا موقع شام که شد، رفتم شام درست کنم و مهمون ها رو به امون خدا گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه و شروع به درست کردن شام کردم .
وقتی داشتم به غذا چاشنی میدادم موقع ریختن فلفل که شد گفتم شاید بچه ها زیاد فلفل نخورن و نصف اون چیزی که همیشه میریزم رو به غذا اضافه کردم .
شام آماده شد و سفره رو کشیدم .
موقع خوردن شام میدیدم دوستان با هر لقمه که از گلوشون فرو میبرن یه ههها از ته گلو میکشن و پشتش یه لیوان آب میخورن .از چشمشون اشک در میومد و میخوردن .
من هم با تعجب نگاه می کردم که آخه این که تیز نیست . اینا چشونه .
تو همین حین بودم که یاد دورانی افتادم که با حامد میرفتیم سر چهار راه دروازه و از مغازه های فلافل فروشی ساندویج فلافل با سس تند زیاد میخوردیم البته ما سس تند رو با ساندویج مخوردیم !!!
یادش بخیر مثل همین دو تا همکارام ههها ههها میکردیم و عرق می ریختیم و عشق میکردیم . اما اون شب اصلا غذایی که درست کرده بودم تند و تیز نبود . شاید دیگه رو من اثر نمیکنه .
اما ...
یه ضرب المثل : فلفل خوردنش خشن ، اما پس دادنش تشن !!!
=============
جدیداً یه وبسایت به اسم وبلاگ من راه اندازی شده و تا تونسته برای خودش تو وبلاگ ها تبلیغ کرده . فقط خواستم اعلام کنم مال من نیست . همین .
ديگه خودم حدس زده بودم كه بايد آقاي مهدي كريميان باشه . از ته دل خوش حال بودم كه همشهريم بازيكن اخلاق لقب ميگيره .
وقتي از آقاي كريميان خواستند صحبت كنه اين جملش خيلي بهم چسبيد كه گفت در مكتب شاهين بوشهر تعليم يافتم كه اول اخلاق بعد تحصيل و بعد ورزش مد نظر بود .
به نام کریم
تبریکات ویژه بابت عید روز چهار شنبه .![]()
یه جا خوندم نوشته بود : یک نفر یهودی از روی چهره مظلومانه علی (ع) مسلمان شد!
هوا هم بس نا جوانمردانه گرم است . اما نه اونقدر که من دوست دارم گرم باشه !
