تبليغاتX
خلبوس
نوشتنم اومد

به نام شروع

اگه از خنده هاي مردم نترسم

مثل سايه ناز گلم

اينكه چرا دوباره اينجا نوشتم . نتيجه بي سوادي من فرض كنيد !

تو اين دو ماه كه وبلاگ نداشتم دلم وحشتناك براي نوشتم تنگ شده بود .

اينجا تنها جاييه كه هر چي بهش بگم اجرا ميگنه بي قيد و شرط . هر چند كه يه نيرو به‌ آدم ميده و مجبور آدم ميكنه سانسور كنه اما خوب بازم دوسش دارم .


دوباره اينجا مينويسم 
+نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد1390ساعت13:15توسط هادی |
خلبوس دات كام

 

 

www.khalbos.com

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت12:16توسط هادی |
ريش

به نام آزادي كه به همه دادي

وقتي جوون تر بودم و شور جووني داشتم و به عشق اون روزها ريش كچه اي !!! ميزاشتيم خلاصه عالمي داشتيم . اون سالها تازه اين جور ريش گذاشتنها مد شده بود و وقتي تو كوچه خيابون راه ميرفتيم گوشمون پر بود از گوشه و كنايه هاي مردم كه تازه همچين چيزي رو ديده بودن . 

تا اينكه اومدم سر كار و بخاطر حفظ شئونات اداري تبديلش كردم به ريش پرفوسوري ( يا به قول يكي از دوستان ريش پرفوريك !!!‌) يه مدتي گذشت تا اينكه يكي از اين مسئولها هر روز ميومد و ايراد ميگرفت كه اين چيه گذاشتي و اين حرفا ...

من هم مجبور شدم بعد از پنج سال بزنمش و الان تقريبا سه سالي هست كه ديگه خبري از اين ريش قشنگها نيست و به عبارتي ساده ميگرديم واسه خودمون .

اون روزي داشتم دم در اتاق همون مسئول رد ميشدم ديدم پسرش هم تو اتاق نشسته رفتم داخل ديدم كه پسرش از همون ريش قشنگها گذاشته .

حرفم نيومد فقط گفتم " سي ريشش " !!! سرمو تكون دادم و از اتاق اومدم بيرون.

پي نوشت :

- از كنايه هاي اون زمان (:دي ) : لنگري ، بعه بعه (‌صداي بز )‌ ، ظهر قليه خوردي  ، موكت چسبوني و ...

- الان كلي عشق ميكنم وقتي ميبينم جوونا بدون ترس از اين مدل ها ميزارن .

- كاش ميشد دوباره بزارم :-(

+نوشته شده در پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت11:46توسط هادی |
آمین

به نام یاد

دارم موسیقی آروم گوش میدم و کمی از کارها رو گذاشتم اگه بشه آخر وقت انجام بدم . فعلا حس کار نیست.

با همکارم نشسته بودم و یاد مدرسه و صف صبحگاهی افتاده بودیم ، روزایی که بزور از خواب بیدار میشدیم و با صورتی که خواب ازش میبارید ، میرفتیم تو صف و بعد از ربع ساعت ایستادن خشک و بی روح آخرش با گفتن چندتا آمیـــــــــــــــــــــــــــــــن تمام میشد و بعدش میرفتیم سر کلاس و ...

گفتن آمین های بلند ، اواخر سال که مدرسه رو به اتمام میرفت شده بود عادت و کسی به دعا گوش نمیداد و فقط منتظر بودن زود تمام بشه و بریم رو نیمکتمون بشینیم و ...

این نوستالژی سالها ادامه داشت تا اینکه سال آخر پیش دانشگاهی ، که بر سر اجبار رفتم مدرسه غیر انتفاعی ، نفس راحتی کشیدم . آخه اونجا از این خبرا نبود که . اصلا اونجا درس خوندن در کار نبود ، فقط باید هر روز میرفتیم مدرسه!!!

مخلص کلوم اینکه ؛ خدایا خدایا تا انقلاب مهدی ......  آمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن .

پی نوشت :

-  فقط خواستم یاد خاطرات  "مخلوط ! :دی" کرده باشم .!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت10:35توسط هادی |
هه

به نام  از ته دل

چه روزای سختی رفت و سخت تر اومد

 به یاد روزایی که گذشت.  هه

به یاد زجرایی که کشیدم .  هه

به یاد رفتارایی که دیدم ، حرفایی که شندیم  ، ناملایمتی هایی که حس کردم و همه توقعاتی که داشتم برآورده نشد همه و همه .  هه  

 

+نوشته شده در شنبه 2 مرداد1389ساعت11:58توسط هادی |
شروع من

به نام همه

نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه ...

- دنیا به چشمم همین اطراف نیست ، کمی دارم دورتر هم نگاه میکنم و همیشه نیم نگاهی به گذشته ام هم میندازم . 

- امروز شکوفه یاسمون داره میره مکه من شاید از خودش خوشحالترم ! آخه دلش صافه نگاهش پاکه و میدونم میخواد اونجا برام دعا کنه .

- افشین و حاج خانمش هم دارن میرن ، سفرشون بخیر .

- روز جشن سایه سار نور وقتی برای بار اول کلیپ جلسات پیش از جشن پیدای پنهان پخش شد توی تاریکی سالن حسی بهم دست داد ...

اون موقع بعنوان  یک مهمان ، حضور داشتم و هنوز که هنوزه مزه و خوشیش زیر دندونامه که چقدر خندیدم و ... ( رونوشت به محمودی - باید خوب یادش باشه :دی )

دنیایی که برای من از همون شب آغاز شد و الان بعد از چهار سال شده حداکثر زمان زندگیم .

همت ، تلاش ، صداقت ، ایمان ، همدلی ، یکصدایی و هزاران صفت ویژه در بین همشهریهام که در دنیای مجازی فعالیت میکردند دیدم و منم جذبشون شدم ، خودم رو وفق دادم به محیط پیرامون . ایده هام رو گفتم و با موجشون به سمت بهتر شدن حرکت کردم .

نرفتم موازی گری کنم و بخوام عمل متقابل کنم آخه هم قدرت هم ابزارش داشتم و دارم . اما فکرم ، نیروهام و سرمایه هایی که داشتم رو در خدمت خانه قرار دادم و الحمداله بدون هیچ چشم داشتی و با همتی چند برابر ثمره کارهارو میبینم .

و هنوز هم با سربلندی و غرور ادامه میدم.

+نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت11:54توسط هادی |
جشن سایه سار نور


به نام صدیق

جمعه آخر همین هفته خانه وبلاگ نویسان بوشهر با هماهنگی های انجام شده قصد داره جشنی در شب مبعث برگذار کنه که متن کامل خبر  رو میتونید توی صفحه اصلی خانه مشاهده کنید .

لازم به ذکر که دوستان وبلاگ نویس میتونن به همراه خانواده های محترم خودشون در این جشن که با همیاری اعضای شورای مرکزی خانه و با مجوز از سازمان ملی جوانان و همچنین سازمان تبلیغات صورت گرفته ، حضور بهم رسانند.


+نوشته شده در سه شنبه 15 تیر1389ساعت12:40توسط هادی |
من یک احساساتی هستم

به نام حس

احساس میکنم دارم ...

احساس میکنم دارم جلو یه جمعیتی سخنرانی میکنم اما همه بهم پشتشون رو نشون میدن و ... !!!

احساس میکنم اونقدری که من دوست دارم ، دوستم نداره ! ( این دلیلی نمیشه که بگم بهم توجه نمیشه )

 ای کاش اینقدر بهش فکر نمیکردم .

احساس میکنم خیلی غرورم رو شکونده (خیلی آدم مغروری نیستم ، اما همون یه ذره اش هم، داره میبره زیر سوال)

احساس میکنم کمی تردید و شک پیدا شده و داره بیشتر خودشو بروز میده .

به خاطرش خیلی چیزها رو زیر پام له کردم . اما به خاطر من حاضر نیست حتی حتی حتی یک آن ...، حتی برای دل خوشی لحظه ای !!! (هرچند دلخوشی لحظه ای رو کافی نمیدونم ، اما نیاز شدید دارم )؟

 این چند وقت هر چه دلخوشی بوده خودم برای خودم ساختم از اطرافیانم چیزی حاصل نشده !

حاضر نیستم قبول کنم دارم اشتباه میکنم !!! آخه این درده شده برام بازی و اذیت کردنش داره خوش آیند میشه .

اما این حقم نیست ، نبود . بد برداشت کرده از رفتارم .

ولی اعلام میکنم من همون هادی  این چند سال هستم با همون انرژی ، با همون اخلاق .

هستم ، هر چقدر هم بخواد فشار باشه ، فشار بیارن و باز بی محلی ببینم . (برد زیر فشار قشنگه)

دیگه حرف نمیزنم .

+نوشته شده در یکشنبه 6 تیر1389ساعت11:8توسط هادی |
روز مادر

به نام بهشت زیر پا

سال هشتادو چهار، پادگان قصر فیروزه ـ تهران ( دوره آموزشی سربازی ) . تقریبا روزای آخر دوره ، خبر رسید که مادر یکی از سربازای گروهانمون فوت کرده ، بهش مرخصی دادن و چند روزی رفت و وقتی برگشت شبی بود که فرداش روز میلاد حضرت زهرا بود و به عبارتی روز مادر .

تو نمازخونه پادگان به همین مناسبت برنامه ای گذاشته بودن ، قرار بود شاد باشه اما بخاطر حضور پسره یه جورایی جو عوض شد . نمیدونین چه صدای گریه ای بلند شده بود .

حالا این گریه های این همه سرباز به خاطر فوت مادر اون سربازه بود که کسی نمیشناختش یا دلتنگی به خاطر مادرای خودشون ؟!!!

مادر خیلی عزیزه ، وقتی ازش دورشدی بیشتر میفهمی .

پی نوشت :

- همون شب نگهبان دم انبار بودم و نتونستم برم و فقط صدا رو میشنیدم( حس عجیبی بود ) .

-  میگن بچه بی بابا بشه ولی بی مادر نه .

- روزشون مبارک .

+نوشته شده در سه شنبه 11 خرداد1389ساعت10:16توسط هادی |
دو دل مشغولی
به نام حکم کننده
 قربونت حکمتت برم خدا ( جمله ای که وقتی ساعت 2 خورده نیمه شب از گوینده بیدار و کمی خواب آلود رادیو شنیدم با اون صدای گرگرویی چنان به دلم نشست که تا نیم ساعت بعدش هر چی آهنگ گذاشت و متن خوند و شعر خوند هیچ کدوم رو نفهمیدم . دقیقاً نیم ساعت چشمم خیره شده بود به سقف و .... ) .
توی افکار و خیالاتم یه پیرمرد تصور میکنم که عصا به دست ایستاده تو پیاده روی خیابون طوری که با دست راستش بالای عصا رو گرفته و ساعد دست چپش گذاشته روی پشت دست راستش و با لبخندی که از زیر سیبیلش کمابیش پیداست ، رد شدن ماشینها رو تماشا میکنه و تو چشمای نیمه خیسش پیداست دل پری داره از روزگار ، اما نه کسی رو داره که بهش چیزی بگه و نه بلده حرف بزنه . قفل کرده و لبخند تلخ میزنه .!!!
+نوشته شده در شنبه 1 خرداد1389ساعت12:1توسط هادی |